. . .
تازه پیدام کرده بودی...
اما یهو غیبم زد!
منو ببخش،
باید غیب می شدم...
. . .

* از قبیله بهار
" تو از کدامین تباری
که نبض مهربانی هایی
که دلتنگی مرا می فهمی
که عشق را می شناسی ...؟
دست های تو
-که صادقانه ترین پیام مهربانی هاست
در کدامین صبح روشن
از کدامین ساقه دوستی
روییده است؟
و قلب تو
که عرفان عشق است
که کلام زیبای زندگی است
از کدامین بهار
از کدامین ستاره
تولد یافته است؟
تو از کدامین بهاری
شاید!
از نسل آفتاب بهارانی
که این چنین مهربانی
که رسم دوستی را می دانی "
* احمد نجاتی
نگاه کن !!
ببین روزها،
چه برفی اند ...

پاییز کنار پنجره جا خوش کرده است ..
باران به آرامی می بارد ..
وقتی خورشید نقابی از ابر به صورت می زند،
روز، شب می شود !!

مهربان مادرم!
به پاییز خدا قسم،
من عاشق چروک های دیواره دستانت هستم ...
هستی من، در خطوط ململی دستان تو هست شده است، پری مادر!
وقتی با عشق دستانت،
بدن خوش تراش گردو ها را از دل پوست های سبز و سخت بیرون می آوری،
چگونه می توانم دیوانه شیارهای سیاه رنگ دستانت نشوم؟
وقتی با عشق نگاهت،
دانه های خونین انار را از دهان پوستهء مخملی اش نجات می دهی،
چگونه می توانم برای بو کشیدن دستانت، لحظه شماری نکنم؟
دستان کوچک من، چگونه وسعت تو را در بر بگیرد؟
به من بگو این من،
چگونه با دستانم گهواره وجودت را تاب دهم تا با آرامش برای نیایش حضرت دوست،
از خواب خستگی ها بیدار شوی؟
چقدر کم هستم در برابرت، پری مادر !!
باور کن نمیدانی که اگر بدانی ...

من هنوز دلتنگ کوه و خورشید نقاشی کودکی هایم.
من هنوز دلتنگ به خاک سپردن پیکر ماهی پادشاهی ام.
من هنوز دلتنگ تاب خوردن و گرد و خاک به پا کردنم.
من هنوز دلتنگ گل بازی و آب بازی و قایم باشک بازی ام.
من هنوز دلتنگ گاز زدن بستنی کیم دوقلو و لیس زدن بستنی یخی ام.
من هنوز دلتنگ عطر آلوچه های بابا چرخی ام.
من هنوز دلتنگ ترکاندن بادکنک های گازی ام.
من هنوز دلتنگ شاگرد اول شدنم.
من هنوز دلتنگ ...
من هنوز در تو سیر می کنم، " کودکی" !!

وقتی نگاهت گوشه دشت آبی آسمان جمع می شود،
زیرکانه دل بری می کنی، خدا !!
فانوس به دست،
تا آسمان،
تا تو خواهم آمد . . .
